کاریکاتور قشنگی است. انگار اول چند تا میله کشیده است- میله های موازی – و بعد این خط های موازی پخش شده اند و به همه جا سرایت کرده اند. به دیوارها، به صندلی، به پنجره، به لباس زندانی . . . و همه چیز راه راه شده است.
---------------------------------------------------------------
صحبت های سردبیرت خیلی به دلم نشست. می گفت: "ما زندان کش حرفه ای یا مجرم واقعی که نیستیم. قهرمان هم نیستیم. اما جامعه ما را به چشم قهرمان نگاه می کند."
خانم صادقی هم گفت:" نگاه ما به پدیده ها نگاهی اسطوره ای و افسانه ای است، اما ما به دنیا آمده ایم که زندگی کنیم نه این که بمیریم، یا بکنندمان تو یک سوراخی و از همه زندگی محروم شویم، از دوستانمان، از خیابان های شلوغ، از چک و چانه زدن های معمول برای زندگی، از همه این ها که عین خود زندگی هستند."
شنبه های راه راه و ثانیه های سربی – لیلی فرهادپور
اما زندان فقط میله نیست. دیوارها، شیشه ها، میزها و . . . همه چیز برای جدا کردن معنی پیدا می کند. جدایی بین من و او، بین ما و او، بین او یا انسان هایی مثل او یا انسان هایی غیر از او، ولی هم سرنوشت او با بیرون. و بیرون یعنی این جایی که ما هستیم . . .
خودش می گوید، به این جا می گوید بیرون. و هر وقت از او می پرسم آن جا کم و کسری نداری؟ می گوید " این جا همه چیز هست غیر از آزادی" . . . آنان ان جا هستند و ما این بیرون . . .
شنبه های راه راه و ثانیه های سربی – لیلی فرهادپور
از ظهر اولین روز آذر ماه به بند کشیده شدی. پیغام فرستاده ای که همه چیز خوب است اما باورش برای من دشوار.
حالا سه روز است هشت پای درونم سخت چنگ انداخته به راه نفس. و هر چیز ساده ای خراشی تازه می اندازد روی قلبم. حتی یک استکان چای- که لذت بخش ترین نوشیدنی زندگی ات است- حتی بیلبورد تبلیغاتی ماکارونی مانا.
و دوستان خوب خوبمان که نگران اند و پیگیر حال تو و من.
حالا گزیده غزلیات منزوی هر روز با من است به یاد تو. گرچه وقتی تو می خواندی زیبا می یافتمش.
ای بی تو دل تنگم ، بازیچه طوفان ها
چشمان تب آلودم ، باریکه باران ها
مجنون بیابان ها، افسانه مهجوری است
لیلای من اینک من، مجنون خیابان ها
آویخته دردم، آمیخته مردم
تا گم شوم از خود، گم ، در جمع پریشان ها
آرام نمی یارد، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد، در تنگی دالان ها
با این تپش جاری، تمثیل من است آری
هر بارش رگباری، بر شیشه دکان ها
با زمزمه ای غمبار، تکرار من است انگار
تنهایی فواره، در خالی میدان ها
در بستر مسدودم، با شعر غمالودم
آشفته ترین دردم، در جاری انسان ها
چشم به راه زود آمدنت روز و شب هایم تلخ می گذرد اما
دل می دهد بشارتم از بازگشتنت
وز روزهای خالی از این اضطراب ها
وآنروز دور نیست که فانوس می شوند
در کوچه های آمدنت آفتاب ها
حالا خانه ای که تو تنها خواننده اش هستی روزی دو بار به روز می شود از لحظه لحظه های من، بی تو
زودتر بیا
2- فردا باز به کوه و جنگل می زنیم. گرچه هوا ناجوانمردانه سرد است و احتمال بارندگی هم وجود دارد.
مقصد جایی حوالی پل سفید. گویا دهی است بسیار زیبا.
من تعریف عشق را نمی شناسم. سال ها پیش فکر می کردم عاشق شدم. به شدت حسود بودم و تمامیت طلب. ویران می شدم وقتی حس می کردم کسی بهش توجه ویژه داره و به دلیل شخصیت دوست داشتنی اش و اعتمادی که در اطرافیانش ایجاد می کرد به شدت هم مورد توجه بود. روزگار بسیار سخت و طاقت فرسایی بر من گذشت تا تونستم بعد چند سال برش غلبه کنم و چنان تمامش کنم که حالا بتونم راحت ازش حرف بزنم بدون احساس ناراحتی یا غم از دست دادنش و این یکی از بزرگترین توانایی هایی است که به من داده شده. غلبه کردن بر حسی چنان قوی و این که او تبدیل بشه به یک دوست خوب و ماندگار و من بی آن که دلتنگش بشم گاهی ببینمش، با هم حرف بزنیم بی آن که اثری از حس گذشته ام باشه و بدون کوچک ترین حساسیتی نسبت به آن چه پیرامون اش می گذرد بر خلاف گذشته که هر چیز کوچک و بی اهمیت می تونست باعث بشه ساعت ها گریه کنم- زار بزنم!
و بعد از آن دیگر آن حس و تجربه تکرار نشد اما چند تا دوستی خوب، با آدم هایی خیلی خوب که لطف زیادی هم به من دارند تجربه کردم. دوستی های ناب که هیچ اتفاقی نمی تواند از حجم و عمق اش چیزی کم کند. شاید خود شیفتگی باشد اما باور دارم کسی که به حوزه دوستان صمیمی من وارد می شود قطعاً و یقیناً واجد ارزش های خیلی خاص است که قائم به ذات خود خودش است. به چیز یا کس دیگری بستگی ندارد. حتی اگر آن چیز من باشم. پس تو دوست نازنین ام نخواه باور کنم که بی من چیزی برای از دست دادن نداری، که من در تشخیص این که تو بسیار ارزشمندی اشتباه کرده ام. که اگر نبود آن شخصیت و رفتار و روحیه احترام برانگیز تو من هرگز آن همه مشتاق گسترش دوستی ام با تو نبودم. اما گاهی اتفاق ها در زمان درست نمی افتند و اوضاع الزاما بر وفق مراد ما نمی چرخد. جبرگرا نیستم اما باور کنیم یا نه زندگی پر از اتفاق هایی است که خواستن یا نخواستن ما هر چه قدر هم که تلاش کنیم تغییری درش ایجاد نمی کند.
گفتم که بدانی که برای من بسیار ارزشمندی. برایت زندگی آرام و سرشار از شادمانی و سلامت آرزو دارم.
یقین دارم بهتر از من می دانی که حس شادی، لذت،زیبایی و آرامش را باید از درون زیبای خودت کشف کنی و پرورش بدی نه این که در دیگری که شاید به اندازه تو هم واجدش نباشد تصور کنی یا دنبالش بگردی.
یک بار دیگر برای پرنده های پشت پنجره دانه بریز و وقتی دانه ها را می خورند نگاهشون کن . . .
She was addicted to open her blog everyday and check new comments!
Now she has been remembered her addiction again
گو این که از پاک کردن بلاگ قبلی پشیمان هم نیست.