تبليغاتX
آدینه
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:59 توسط آدینه |

بالاخره راحت شدم. بعد از دو سال دو هشت ماه و 16 روز تحمل محیطی که مثل خوره روحم را می خورد.آدم های بخیل، متظاهر، غیر قابل اعتماد،مفت خور . . .

احساس می کنم یه بار سنگین رو از دوشم گذاشته ام پایین. تنها چیزی که آزارم میده قیافه افسرده و اشک های بی صدای همکار میز کناری است. باور نمی کردم این همه براش مهم بوده ام. چقدر اصرار کرد تو هشت ماه گذشته که کوتاه بیام و تن بدم به قاعده ی احمقانه و بی اساس مسولین معلوم الحال شرکت.

اگه دچار افسردگی بی پولی و بی کاری نشم چه برنامه ها که ندارم . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:21 توسط آدینه |

 

گفته بودی "دارن پیرم می کنن می خوان خسته ام کنند پیر می شم اما خسته نه" آری مهسا جانم. می خواهند خسته ات کنند. می خواهند خسته مان کنند. دارند تمام تلاششان را می کنند که ما را این سو و عزیزانمان را آن سوی میله ها ساکت و خمود و افسرده و نا امید کنند.

مسعود را به خاطر شور زندگی اش و به بهانه ای موهوم و زیدآبادی را به خاطر خونسردی و استواری اش به رجایی شهر و میان قاتلین و اشرار تبعید می کنند و تو آن قدر بزرگواری که در آن فضای بغض آلود باز به فکر چاره ای برای دختر، همسر و مادر محروم همان چهره های شرور و هراس انگیز آن سوی میله ها. ساسان و لیلاز را به بهانه کلامی کوتاه در فاصله برداشتن چشم بندها از حق ملاقات با خانواده محروم می کنند. می زنند و می درند و می کشند وبه دارمان می کشند اما ما مردمان که از چشمه امید می نوشیم و سرمستیم خون دل می خوریم و در خلوت شبهامان اشک می ریزیم و اشک می ریزیم اما فردا باز نقاب آرامش و لبخند بر چهره می زنیم و باز می خندیم  با صدای بلند، و خنده های ما هر روز دیوانه را دیوانه تر می کند. کسی می گفت داریم بزرگ می شویم. داریم پوست می اندازیم و بزرگ شدن و پوست انداختن درد دارد.

و من در میان شما درد می کشم و بزرگ می شوم. از دیدن چشم های به خون نشسته مادری کرد که از ملاقات فرزندش آمده بغض می کنم اما با شنیدن صدای تو در گوشه ای دیگر در حالی که به دیگری دلداری می دهی : " چیزی نیست، نگران نباش، همه را با هم از 350 آوردن 209" محکم می ایستم، این جا جای گریستن نیست. دیگران را نمی شناسم اما به آهستگی آشنا می شوم. با لبخند مهربان و آرام همسر عبدالله مومنی. خانم کرمی که برای ساسانم آرزوی آزادی می کند. خانواده مهسا حکمت که هر هفته باز می آیند تا شاید اجازه ملاقات با دختر و همسر بیابند. همسر سعید لیلاز که به واسطه اعتماد به نفس و روحیه استوار، علیرغم حکم سنگین همسرش نقطه اتکای جمع بزرگی از خانواده هاست. همسر بهاره هدایت که به دلیل بارها دستگیری بهاره و دنبال کردن دقیق دادگاه ها حکم همه اتهام ها را می داند. پدر سیما که از روحیه بالای پسرش می گوید و خود بی شک "بمب روحیه"ی این سوی میله هاست اگر ساسان بمب روحیه ی آن سو. و مادر جاوید که از جایی 600 کیلومتر آن سو تر از تهران و از میان برف و سرما هر هفته تا سرمای اوین می آید. خانواده اللهیاری که روال تشکیل دادگاه و گرفتن وکیل و وکلای تسخیری را خوب می شناسند از بس تکرار شده دستگیری فرزندان فرهیخته و تحصیل کرده اش. و دخترک مغموم همراهشان که همچون من هر هفته باید به سهم اش که آمدن تا پای دیوار اوین و گرفتن خبر سلامتی همراه عزیزش از خانواده قناعت کند. و دیگران و دیگرانی که این درد مشترک همراهمان کرده است.

درد می کشم. درد می کشیم و هزینه می دهیم اما شاید و بادا که حاصل رنجی که می بریم زادن فرزندی برومند باشد که سال ها سال است چشم به راه آمدنش هستیم. آزادی بی زنجیر برای مردمان و گسترش انسان بودن در سرزمین مادری.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:30 توسط آدینه |

نقل از بلاگ علیرضا حسینی

تولدت مبارک

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:0 توسط آدینه |

"همیشه یک جوری شروع می شود" و آن روزی که نوشته ای از تو چنان بر دلم نشست که گفتم "جانا سخن از زبان ما می گویی" من و تو آغاز شدیم. نه ماه خواندمت و خواندی ام تا 14 فروردین 87 اولین دیدار ما به دنیا آمد. اعتراف ساده من به نداشتن دل و جرات فعالیت سیاسی علیرغم عقیده ام را نشان صداقت ام یافتی و همان شب بی آن که گذر زمان و طول راه را حس کنیم حرف زدیم و از چهارراه ولیعصر به میدان آزادی رسیدیم.

ماندیم، کشف کردیم، بزرگ شدیم، لذت بردیم و آرامش گرفتیم با همه آن چه سد راهمان بود. با هجوم گاه و بیگاه مینای عاقل در برابر مینای عاشق و ایستادگی تو چون کودکی لجباز که هرچه سنگ زدم نه رمیدی، نه گسستی. ماندیم و بالیدیم تا امروز.

حالا سی و هشت روز است سهم من از صدای تو - که هر روز حد اقل پنج شش بار حرف می زدیم – دو تماس سه دقیقه ای و سهمم از حضور تو –  که اگر یک روز دیداری نبود فردا طرح دیداری طولانی تر می ریختیم به جبران – تنها ده دقیقه کنار خانواده مهربان ات، زیر نگاه های خیره و گستاخ مراقبین تو، آن هم به لطف نمی دانم چرای کارشناس پرونده ات.

حالا نُه روز است که از همان سه دقیقه صدای دلتنگ هم خبری نیست. حالا سهم پدرت کفش هایی آهنین میانه راه دادگاه و اوین و دفتر وکیل ات و خشمی که هر روز تندتر می شود و سهم مادرت دعا و التجا به درگاه خداوندی، که حاضر نیست دست به سوی کسی غیر خدایش دراز کند حتی اگر حکم آزادیت در دست او باشد.

سایر اعضای خانواده و دوستانمان نیز بی بهره نیستند از خون دل خوردن در حسرت هیاهو و شوری که تو برمی انگیزی هر جا که پا می گذاری.

هشت روز است قرار موقت بازداشت ات پایان یافته، به گفته وکیل و بازجو و خودت، بازجویی ها هم پایان گرفته و هیچ اتهامی هم متوجه تو نیست اما هم چنان نشانی از زنجیر عدالت نیست و تو بی هیچ پاسخی در سلول سرد و نیمه تاریک انفرادی ات.

جسم تو را به بند کشیده اند اما ذهن ات آزاد است. پر می کشد. داستان می سازد. مینیمال می نویسی رو ی کاغذهایی که از ورقه ورقه کردن قوطی آبمیوه ات می سازی اما داستان هایت توان عبور از شیشه کابین را نمی یابند.

و برای من، ساسان عزیزم، با همه هیاهوی پیرامون، زمان گویی ایستاده است. نه سفر شوقی برمی انگیزد، نه حسی برای ساز مانده و نه حتی شوری برای دیدار دوستانم که "بی وجود عزیزت جهان نمی بینم"

 

چشم به راه زود آمدنت

 

مینا

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 15:20 توسط آدینه |

کاریکاتور قشنگی است. انگار اول چند تا میله کشیده است- میله های موازی – و بعد این خط های موازی پخش شده اند و به همه جا سرایت کرده اند. به دیوارها، به صندلی، به پنجره، به لباس زندانی . . . و همه چیز راه راه شده است.

 ---------------------------------------------------------------

صحبت های سردبیرت خیلی به دلم نشست. می گفت: "ما زندان کش حرفه ای یا مجرم واقعی که نیستیم. قهرمان هم نیستیم. اما جامعه ما را به چشم قهرمان نگاه می کند."

خانم صادقی هم گفت:" نگاه ما به پدیده ها نگاهی اسطوره ای و افسانه ای است، اما ما به دنیا آمده ایم که زندگی کنیم نه این که بمیریم، یا بکنندمان تو یک سوراخی و از همه زندگی محروم شویم، از دوستانمان، از خیابان های شلوغ، از چک و چانه زدن های معمول برای زندگی، از همه این ها که عین خود زندگی هستند."

 

شنبه های راه راه و ثانیه های سربی – لیلی فرهادپور
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:10 توسط آدینه |

اما زندان فقط میله نیست. دیوارها، شیشه ها، میزها و . . . همه چیز برای جدا کردن معنی پیدا می کند. جدایی بین من و او، بین ما و او، بین او یا انسان هایی مثل او یا انسان هایی غیر از او، ولی هم سرنوشت او با بیرون. و بیرون یعنی این جایی که ما هستیم . . .

خودش می گوید، به این جا می گوید بیرون. و هر وقت از او می پرسم آن جا کم و کسری نداری؟ می گوید " این جا همه چیز هست غیر از آزادی" . . . آنان ان جا هستند و ما این بیرون . . .

شنبه های راه راه و ثانیه های سربی – لیلی فرهادپور

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:28 توسط آدینه |

 

از ظهر اولین روز آذر ماه به بند کشیده شدی. پیغام فرستاده ای که همه چیز خوب است اما باورش برای من دشوار.

حالا سه روز است هشت پای درونم سخت چنگ انداخته به راه نفس. و هر چیز ساده ای خراشی تازه می اندازد روی قلبم. حتی یک استکان چای- که لذت بخش ترین نوشیدنی زندگی ات است- حتی بیلبورد تبلیغاتی ماکارونی مانا.

و دوستان خوب خوبمان که نگران اند و پیگیر حال تو و من.

حالا گزیده غزلیات منزوی هر روز با من است به یاد تو. گرچه وقتی تو می خواندی زیبا می یافتمش.

 

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه طوفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه باران ها

مجنون بیابان ها، افسانه مهجوری است

لیلای من اینک من، مجنون خیابان ها

آویخته دردم، آمیخته مردم

تا گم شوم از خود، گم ، در جمع پریشان ها

 

آرام نمی یارد، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری، تمثیل من است آری

هر بارش رگباری، بر شیشه دکان ها

با زمزمه ای غمبار، تکرار من است انگار

تنهایی فواره، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم، با شعر غمالودم

آشفته ترین دردم، در جاری انسان ها

 

چشم به راه زود آمدنت روز و شب هایم تلخ می گذرد اما

 

دل می دهد بشارتم از بازگشتنت

وز روزهای خالی از این اضطراب ها

وآنروز دور نیست که فانوس می شوند

در کوچه های آمدنت آفتاب ها

 

حالا خانه ای که تو تنها خواننده اش هستی روزی دو بار به روز می شود از لحظه لحظه های من، بی تو

 

زودتر بیا
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:7 توسط آدینه |

1- این جا قدیم ها یه بخشی به نام اندکی از خودم داشت که با پیدایش بازی های بلاگی مثل نوشتن از سه کاری های بچگی و .. . قصد داشتم کامل ترش کنم. حالا دیر یا زود ایجادش می کنم و البته کامل تر از قبلی.

2- فردا باز به کوه و جنگل می زنیم. گرچه هوا ناجوانمردانه سرد است و احتمال بارندگی هم وجود دارد.

مقصد جایی حوالی پل سفید. گویا دهی است بسیار زیبا.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:34 توسط آدینه |

من تعریف عشق را نمی شناسم. سال ها پیش فکر می کردم عاشق شدم. به شدت حسود بودم و تمامیت طلب. ویران می شدم وقتی حس می کردم کسی بهش توجه ویژه داره و به دلیل شخصیت دوست داشتنی اش و اعتمادی که در اطرافیانش ایجاد می کرد به شدت هم مورد توجه بود. روزگار بسیار سخت و طاقت فرسایی بر من گذشت تا تونستم بعد چند سال برش غلبه کنم و چنان تمامش کنم که حالا بتونم راحت ازش حرف بزنم بدون احساس ناراحتی یا غم از دست دادنش و این یکی از بزرگترین توانایی هایی است که به من داده شده. غلبه کردن بر حسی چنان قوی و این که او تبدیل بشه به یک دوست خوب و ماندگار و من بی آن که دلتنگش بشم گاهی ببینمش، با هم حرف بزنیم بی آن که اثری از حس گذشته ام باشه و بدون کوچک ترین حساسیتی نسبت به آن چه پیرامون اش می گذرد بر خلاف گذشته که هر چیز کوچک و بی اهمیت می تونست باعث بشه ساعت ها گریه کنم- زار بزنم!

و بعد از آن دیگر آن حس و تجربه تکرار نشد اما چند تا دوستی خوب، با آدم هایی خیلی خوب که لطف زیادی هم به من دارند تجربه کردم. دوستی های ناب که هیچ اتفاقی نمی تواند از حجم و عمق اش چیزی کم کند. شاید خود شیفتگی باشد اما باور دارم کسی که به حوزه دوستان صمیمی من وارد می شود قطعاً و یقیناً واجد ارزش های خیلی خاص است که قائم به ذات خود خودش است. به چیز یا کس دیگری بستگی ندارد. حتی اگر آن چیز من باشم. پس تو دوست نازنین ام نخواه باور کنم که بی من چیزی برای از دست دادن نداری، که من در تشخیص این که تو بسیار ارزشمندی اشتباه کرده ام. که اگر نبود آن شخصیت و رفتار و روحیه احترام برانگیز تو من هرگز آن همه مشتاق گسترش دوستی ام با تو نبودم. اما گاهی اتفاق ها در زمان درست نمی افتند و اوضاع الزاما بر وفق مراد ما نمی چرخد. جبرگرا نیستم اما باور کنیم یا نه زندگی پر از اتفاق هایی است که خواستن یا نخواستن ما هر چه قدر هم که تلاش کنیم تغییری درش ایجاد نمی کند.

گفتم که بدانی که برای من بسیار ارزشمندی. برایت زندگی آرام و سرشار از شادمانی و سلامت آرزو دارم.

یقین دارم بهتر از من می دانی که حس شادی، لذت،زیبایی و آرامش را باید از درون زیبای خودت کشف کنی و پرورش بدی نه این که در دیگری که شاید به اندازه تو هم واجدش نباشد تصور کنی یا  دنبالش بگردی.

یک بار دیگر برای پرنده های پشت پنجره دانه بریز و وقتی دانه ها را می خورند نگاهشون کن . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:21 توسط آدینه |